تبلیغات
 خلوتگه من

وقتی به گذشته برمیگردم و یادم می آید آنگاه که خیلی جوانتر از این بودم

چه بر سر بهترین روزهای عمرم آوردند...

شنیده ای که میگویند  زن ها می بخشند ولی فراموش نمی کنند؟

آنگاه که با هزار امید و رویایی سفید پا به سرزمینی غریبه گذاشتم ...

عشق چیزی بود که مرا وادار کرد از تمام داشته هایم دست بکشم

خانواده ،سرزمینم ، غرورم ...

و بارها و بارها ملامت شدم سرزنشم کردند و عشق و احساسم پتکی شد که کوبیده میشد بر سرم...

بی پولی میکشیدم حسرت میکشیدم

تمام زندگی را با انواع وام میگذراندم

از این گرفته و حساب آن یکی را صاف می کردیم...

قانع بودم به همان اندک دلخوشی آغوشش عشقش

اما بد شدم

اضافه بودم حس اضافی بودن آزارم میداد

وقتی تمام خوبی هایم با یک بدی بر باد می رفت و فراموش می شد افسرده میشدم

شانه بارش نداشتم قلب دردهایم وای قلب درد هایم ...

آن خانه ...

آن خانه را به یاد دارم

تمام خشت خشت آن را مرد من با عشق روی هم گذاشت

مردی که پشتی نداشت

مرد من همیشه برایم مرد بود

همیشه روی پای خودش بود

آن خانه باد آورده نبود اما باد بردش

دلم برایش می سوخت برای زحماتش برای بی پناهی اش به جرم خوشبختی اش

تنهایی اش به جرم عاشقی اش

چرا مگر آرزوی همه پدرها و مادر ها خوشبختی فرزند نیست؟

چرا هرگز نشد در آن سال ها من هم جایگاهی در آن میان داشته باشم؟

مگر چه چیز دیگری میخواستم  جز احترام متقابل و آرامش

آن روزهای تلخ بهترین روزهای عمر من بود که سوخت

راستی آیا این هم حق الناس حساب می شود؟

از تمام این ها گذر خواهم کرد زندگی زیستن در امروز است ...

باید خاکستر گذشته ی سوخته را به دست های باد داد




مرجان مقدمی


تاریخ : جمعه 26 آذر 1395 | 06:19 بعد از ظهر | نویسنده : مرجان مقدمی | نظرات
حس این روزهامو نمی دونم حس بی حسی ...

واقعا زندگی گاهی چقدر پوچ و بی ارزش میشه

شده حوصله ی هیچیو نداشته باشی

برات هیچ چیزی مهم نباشه  به همه چی بی حسو بی تفاوت باشی

نه چیزی خوشحالت کنه نه چیزی ناراحتت کنه

به مردم نه حس دوست داشتن داشته باشی نه تنفر

دیگه برات مهم نباشه کی دوستت داره و کی ازت متنفره

دور خودت حصار تنهایی بکشی و تنهاییت و به همه چی ترجیح بدی

وقتی زندگیتو مرور کنی پوزخندی بزنی و بگی : همین! همش همین بود سهم من از دنیا!




مرجان مقدمی


تاریخ : شنبه 15 آبان 1395 | 10:32 قبل از ظهر | نویسنده : مرجان مقدمی | نظرات
چه فرقی می کند که حال دلم چگونه است

خانه مرتب است ...

چایی به راه است...

یادمان داده اند که زن بودن یعنی همین...

فهمیده ام مرتب بودن اوضاع خانه زندگی ام

برای اطرافیانم مهم تر از مرتب بودن اوضاع قلب و احساسم است

بی خیال آقا ...

بفرمایین یک فنجان چای...

زن را چه به این حرف ها

مرجان مقدمی




تاریخ : جمعه 7 آبان 1395 | 04:47 بعد از ظهر | نویسنده : مرجان مقدمی | نظرات

  • paper | ماه موزیک | خرید لینک